امام زادگان عشق

به زیارت شهدا و حلقه وصل و توسل به گلهای سر سبد آفرینش خوش آمدید...

امام زادگان عشق

به زیارت شهدا و حلقه وصل و توسل به گلهای سر سبد آفرینش خوش آمدید...

امام زادگان عشق

بسم الله الرحمن الرحیم
شهدا امامزادگان عشقند که مزارشان زیارتگاه اهل یقین است. امام خمینی (ره)
******************************
با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (ص) و درود به روح پر فتوح امام راحل و ارواح مطهر شهدای گرانقدر اسلام بویژه گلگون کفنان و حماسه آفرینان بخش تاریخی و شهیدپرور زرقان فارس و آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت و برکت برای مقام معظم رهبری و با تشکر و تقدیر خالصانه از همکاری خانواده‌های معظم شهدا، جانبازان، آزادگان و ایثارگران شهر و بخش زرقان، و مساعدت ویژه بنیاد شهید و امور ایثارگران زرقان، ناحیه مقاومت سپاه زرقان، امور تربیتی آموزش و پرورش، پایگاههای مقاومت شهری و روستائی، هیئت خادم‌الشهدای زرقان، بسیج دانش آموزی و دانشجوئی سپاه زرقان، بخشداری، شهرداری و شورای اسلامی شهر و بخش زرقان، فرهنگسرای سرو و مدیریت و هیئت امناء مساجد و آرامستانها و گلزارهای شهدای شهر و بخش زرقان، و تقدیر ویژه از برادران شیخ علی سیفی،هاشم جمالی، مصطفی نظری، مسعود همتی، سید مجتبی زرقانی، حسین جعفری، قاسم هادی، محسن حاتم زاده، علی قدسی، حسین باقری، محمدرضا شیعه، محمد جواد خدایاری، علیرضا زارع و کاظم حاجی زمانی.
والسلام / قرارگاه سایبری سردار شهید ابوالفضل صادقی
------------------------------------------
از تمام دوستان و همشهریان و خوانندگان عزیز خواهشمندم در صورتی که مطلب و عکس و خاطره ای از هر کدام از شهدا دارید با شماره ام 09176112253 (صادقی) تماس بگیرید تا اقدام لازم به عمل آید. والسلام

شهید مفقودالاثر محمد حسن حمزوی

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ

هوالجمیل

 ..... از خدای تبارک و تعالی می خواهم مرا هم در زمره شهیدان در راه خودش قرار دهد . در صورتی که جنازه ای از من باقی ماند که انشاء الله نماند و مانند شهیدان بی پیکر بشوم انشاء الله ، آن را در جوار قبر پدرم به خاک بسپارید. شهید محمد حسن حمزوی

++++++++++++++++++++++++++++++

پاسدار شهید مفقودالاثر محمد حسن حمزوی اهل زرقان ساکن مرودشت ، از شهدای گرانقدری است که در ماههای شروع جنگ تحمیلی، مففودالاثر شد و تاکنون هیچ خبر و اثری از او به خانواده اش نرسیده است. 

در ادامه مطلب با زندگی این شهید مظلوم و گمنام آشنا میشوید:::::

بقیه در ادامه مطلب

به نقل از سایت عاشورائیان

سردارشهید محمدحسن حمزوی

نام پدرحاج بابا

شماره شناسنامه31

تاریخ تولد2/1/1339

محل تولد زرقان

محل سکونت و خدمت : مرودشت

میزان تحصیلات دیپلم

مسئولیت در جبهه : مسئول گردان

محل شهادت کوشک- عملیات رمضان

کیفیت شهادت مفقودالاثر

تاریخ شهادت1361عملیات رمضان

مدتی بعنوان فرمانده سپاه اقلید

یگان اعزامی سپاه

بسمه تعالی : خاطراتی از زندگانی برادر مفقود الاثر شهید محمد حسن حمزوی :

از همان روزهای اول که او را شناختم با دیگر دوستان فرق داشت فردی مذهبی و مؤمن و معتقد بود و علت آن هم وجود خانواده ای مذهبی و پدری مؤمن و عاشق امام حسین ( ع ) بود . برگزاری جلسات زیارت عاشورا که توسط مرحوم پدرش در دهه اول محرم در منزلشان برگزار می شد نقش به سزائی در ساختن حسن و دیگر اعضای خانواده داشت و همین جلسات عزاداری بود که پس از سال ها به ثمر نشست و حسن را عاشورائی کرد و راهی را پیمود که آغازگر آن امام سوم شیعیان بود . در جلسات هفتگی قرائت قرآن در مرودشت شرکت می جست و مشوق دیگران در امر یادگیری قرآن و احکام اسلام بود . با پایان دوران ابتدائی و طی دوره راهنمائی در مرودشت ، جهت ادامه تحصیل و به پایان رساندن دوره دبیرستان عازم شیراز شد و در دبیرستان ابوذر به تحصیل مشغول شد با توجه به رسیدن به سن بلوغ و واجب شدن احکام الهی چون گذشته در انجام فرائض کوشا بود و خود بارها می گفت که با آغاز جوانی مسئولیتمان بیشتر می شود و در همین سن بود که جرقه انقلاب بالیدن گرفت و این مسئله بود که دست حسن را که تشنه خدمت گزاری به اسلام بود در مراسم و مجالس مذهبی و سیاسی بازتر نمود . و کار خود را در سال 56 با توزیع کتاب ، نوار و اعلامیه بین هم کلاس ها شروع کرد و یادم هست که در چهلم شهدای قم ( 29/11/56 ) به عنوان اعتراض به مدرسه نیامد و فردای آن روز او و جمعی دیگر از دوستان مورد اعتراض شدید رئیس دبیرستان قرار گرفتند ولی برای این که رد گم کند و از همان اول راه به تله نیفتد مریضی را بهانه کرد و مسئله ختم شد . پس از این ، جلسات مخفی و توضیح در بارها نوارها و کتاب های توزیع شده بین جمعی از دوستان که مورد اعتماد بودند بعد از وقت در سالن آزمایشگاه طبیعی به عنوان کار آزمایشگاهی شروع گردید که تا پایان سال 56 ادامه داشت . با گذشت زمان روز به روز انقلاب اوج بیشتری می گرفت و وجودش تشنه شرکت در تظاهرات و عملیات علیه رژیم شاه بود . به هر صورت بود امتحان نهائی سال چهارم نظری در خرداد 57 به پایان رسید و بعد از آن زمینه خوبی برای شرکت در کارهای انقلاب بود . بعد از تمام شدن امتحانات به مرودشت مراجعه و در تدارکات مسیر انقلاب نقش به سزائی داشت . در این راه از هیچ کوششی دریغ نداشت و می گفت باید برای مبارزه آماده شد و کسی که می خواهد مبارزه کند باید از نظر بدنی و از نظر فکری قوی باشد و خود برای آماده سازی برنامه هائی را تنظیم کرده بود . در برنامه کوه که هر هفته انجام می شد از همه جلوتر بود و حتی کوله پشتی دیگران را نیز به دوش می کشید و در برگشت که آذوقه تمام شده بود و کوله پشتی ها خالی بود ، کوله پشتی را پر از سنگ می کرد و عنوان می کرد با این کار انسان قوی و آماده می شود . در این مدت در کلاس های سیاسی و تفسیر نهج البلاغه که توسط گروهی از برادران طرح ریزی شده بود و بعد از نمازهای جماعت صبح و ظهر و عشاء در مساجد ولی عصر - علی ( ع ) و حضرت ابوالفضل تشکیل می شد شرکت فعال داشت و از گردانندگان اصلی بود . او به حق یک چریک شده بود و جهت پیروزی انقلاب از هیچ کوششی دریغ نداشت . در ساختن کوکتل مولوتف - بمب های سه راه و ساعتی که برادران پیش بینی می کردند که شاید روزی لازم شود نقش فعال داشت و حتی در یکی از آزمایشات که بر روی بمب ساعتی انجام می داد مجروح و دو انگشت خود را از دست داد و به خاطر جراحات وارده به بیمارستان سعدی شیراز منتقل و از آن جا که ساواک شاه هنوز منحل نشده بود با اسم و فامیل مستعار بستری گردید . بعد از بهبودی دوباره به صفوف ملت انقلابی بازگشت و در تأمین نفت مورد نیاز مردم در پمپ بنزین فعالیت شبانه روزی داشت و به عنوان نیروی گشت شب به کمیته مبدل و هسته اصلی تشکیل سپاه پاسداران مرودشت گردید و وی از اعضای اولیه سپاه و عضو شورای فرماندهی بود با شروع جنگ عازم کردستان شد و پس از مراجعت به عنوان مسئول سپاه سده اقلید به آن دیار عزیمت کرد . هنوز چند ماهی از مأموریتش در آن منطقه نگذشته بود که زمزمه تجمع نیرو جهت عملیات رمضان به گوش رسید وی که سراپا عاشق لقاء الله بود همراه گروه اعزامی از اقلید به منطقه رفت و در عملیات رمضان شرکت جست ولی متأسفانه پس از پایان عملیات کسی او را ندیده و خود نیز مراجعه نکرد و همه را در انتظار گذاشت . به امید روزی که از در آید و دیده امان به جمالش شاد گردد . والسلام .

مادر گرامی شهید محمد حسن حمزوی دخترعموی حاج علی اکبر شعبانی پدر شهیدان بزرگوار عباس و محمد جواد شعبانی نژاد میباشد.

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

وصیت نامه ً  شهید محمدحسن حمزوی

ً الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله اولئک هم الفائزون ً ً انا لله و انا الیه راجعون ً بارها و بارها بود که می خواستم نوشته ای به عنوان وصیت نامه از خودم بر جای گذارم اما هر گاه که می خواستم این نوشته ها را شروع کنم ، انگار که می ترسیدم و دستانم از نوشتن می لرزید و حقیقتاً وحشت داشتم که اگر چنین کنم خواهم رفت ... اما مگر می شود که از زیر بار آن حق شانه خالی کرد ؟ باید پذیرفت که مرگ حق است و حال که انسان باید بمیرد چه خوب است که بهترین آن را انتخاب کند . و به قول شهید مطهری زیباترینش ً شهادت ً را . اکثر اوقات در نمازها و سجده هایم دعا کردم و آرزو کردم : اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک ان شاء الله که خدای قادر متعال آن را نصیبم کند . به خدا قسم می خورم که برای پاسدار حقیقی حدود الله اصلاً زشت است که همین طور و به مرگ طبیعی ( بیماری ، سکته ، تصادف و ... ) دار فانی را وداع گوید که باید آن قدر فی سبیل الله نبرد کند تا دشمنان خدا و قرآن را به ستوه آورد و آنان را از صفحه روزگار پاک کرده و به جهنم و به درک واصلشان کند و سرانجام سرنوشت رهبرش . امام حسین علیه السلام سرور شهیدان و آزاد مردان تاریخ بشریت و تشیع سرخ علوی را پیدا کند و چنان که در بال گفتم ، امیدوارم که خدایم مرا در زمره پاسداران - حدود خودش قرار دهد و سرنوشت سرورم امام حسین علیه السلام را سرنوشت من نیز قرار دهد . تا از این قفس تنگ و نجاست ساز و متعفن جدا شوم و به سوی حضرتش پر گشایم و مسیر معنوی او را طی کنم . در روزگار زندگانی ام که هیچ خدمتی به اسلام و مسلمین نکرده ام ، شاید شهادتم باعث خدمتی بشود . انشاء الله . من شهادت در راه خدا را به جان پذیرفته ام و زور و اجباری در کار نبوده و نیست و به آن کوردلان دیو سیرت نظیر منافقین توده ای ، پیکاری و ... و احزاب آن چنانی که همه وابسته به آمریکای جهان خوار و شوروی متجاوز و اسرائیل غاصب و دیگر ابرقدرت های پلید می باشند ، بگوئید که این راه و روشی که پیش گرفته اید به ترکستانتان می برد و سرنوشتتان دوزخ است و به قول قرآن کریم کرانید و گنگانید و کورانید . هان ای دشمنان خدا و دین خدا گمان کرده اید با کشتن عزیزان این مرز و بوم و فرزندانی خلف اسلام هم چون بهشتی ها ، محمد منتظری ها ، رجائی ها ، با هنرها ، دستغیب ، صدوقی ها و هزاران ... های دیگر به اهداف پلید و غیر انسانی خود می رسید ؟ زهی خیال باطل و خام ، جواب شما را رهبرمان امام حسین علیه السلام داده است ً ان کان دین محمد لم یستقم الا تقتلی فیا سیوف خذینی . اگر دین محمد ( ص ) به جز با کشته شدن من در راه خدا استوار نمی ماند پس ای شمشیرها بگیریدم ، قطعه قطعه ام کنید ، شهدای انقلاب اسلامی ما و جنگ تحمیلی مزدوران بعثی عراق ، به ندای حسین زمان خویش نائب الام خمینی لبیک گفته اند و مرگ سرخ را پذیرفته اند و به زندگی ننگین و سازش با دشمنان خدا تن در نداده اند به خدا قسم ما هم مانند آنان به فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین زمانمان امام خمینی پاسخ مثبت داده و لبیک گفته ایم و تا آخرین قطره خون و تا آخرین دم نفسمان با دشمنان خدا در داخل و خارج خواهیم جنگید . انشاء الله ای قرآنیان ای پیروان محمد ( ص ) ای شیعیان علی ( ع ) ای حسینیان ای امت شهید پرور ایران برای تعجیل در ظهور حضرت بقیه الله الاعظم ارواحنا العالمین له الفداء و برای امام خمینی عزیزمان دعا کنید . و از خداوند سبحان بخواهید که تا قیام و انقلاب مهدی ایشان را در پناه خود نگه داشته و از گزند حوادث مصون و محفوظش دارد . به خدا قسم ایشان موهبتی بسیار عظیم از طرف خداوند به همه مردم دنیا به خصوص ایران است و نعمت بسیار بزرگی است مبادا کفران نعمت کنید که این نعمت از شما گرفته خواهد شد و می دانم که شما مانند مردم کوفه امام خود را رها نخواهید کرد و دیگر این که انقلاب اسلامیمان را خوب بشناسید و هر گونه که می توانید آن را یاری کنید و در صدور آن به اقصی نقاط جهان کوشش کنید با جانتان و مالتان ، باشد تا به پیروزی نهائی اسلام بر کفر دست یابیم انشاء الله . چند سفارشی هم به خانواده ام دارم : اول این که باید بگویم که فرزند و عضو خوبی برای شما نبودم و کار خوبی هم برایتان انجام نداده ام اما اکنون که به جبهه نبرد حق علیه باطل می روم امید بخشش از شما دارم و امیدوارم که مرا حلال کنید . ای مادر عزیزم که پس از مرگ پدر هم یک مادر واقعی برایم بودی و ای برادران مهربان و دل سوزم حسین ، عباس که پس از مرگ پدر برای من و برادرم باقر و خواهرانم هم چون پدر بودید ، این حقیر چه ناسپاسی ، و دهان کجی ها به شما کرده است اما اکنون امید بخشش دارد و می گوید مرا ببخشید و از سر لطف و مهربانی حلالم کنید ای مادر و برادران و خواهرانم اگر به خواست خدای تبارک و تعالی شهید شدم مبادا گریه و زاری و شیون سر دهید که اولاً روح مرا آزار داده و ثانیاً دشمنان انقلاب اسلامی ما از گریه ها و ناله هایتان خوشحال شوند . شما باید صبر و مقاومت و ایثار پیشه خود کنید و با این گونه رفتارتان ضربه ای مهلک به دهان متعفن و مغز گندیده دشمنان انقلاب اسلامیمان بزنید . سفارش دیگر این که طلب کاری های خودم را می بخشم و به شما می گویم که اگر کسی پولی از شما به عنوان طلب از من مطالبه کند ، به او بپردازید و مقداری حقوق از سپاه اقلید طلب کارم آن را دریافت داشته و یک سوم از آن را به حساب کمک رسانی به جبهه های جنگ واریز کنید . البته دقیقاً نمی دانم که به چه کسی بدهکارم یا این که فراموش کرده ام و این وظیفه شرعی کسی است که طلب دارد و باید بگوید . عزیزان من سفارش هائی را که این حقیر به مردم کرد ، به شما می گوید به خوبی به آن عمل کنید . انشاء الله . در ضمن اگر مقدور بود و زحمتی برایتان نداشت به برنامه زیارت عاشورا یک روز به عنوان این جانب اضافه کنید تا شاید خدای منان و قادر و متعال ثواب آن را به من برساند و باعث راحتی روحم شود . همه شما عزیزان را می بوسم و خدا حافظی می کنم باشد تا انشاء الله در بهشت یک دیگر را ملاقات کنیم . از قول من از تمام خویشان و آشنایان و دوستان خداحافظی کنید و حلال بودی بطلبید و برای من دعا کنید تا شاید خدای تعالی از سر تقصیراتم بگذرد . دعا برای سلامتی رهبر انقلاب اسلامیمان حضرت آیت الله العظمی نائب الامام خمینی را فراموش نکنید . انشاء الله . در خاتمه : سلام و درود فراوان بر شهیدان انقلاب کربلا و بر شهیدان انقلاب اسلامی و بر شهیدان جنگ تحمیلی به خصوص برادر شهید و مظلومم - نعمت جباری اولین پاسدار شهید از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان مرودشت که به فراموشی سپرده شده است و برادر شهید بیژن فرامرزی عض سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اقلید که بیش از یک سال با او افتخار هم کاری داشتم . از خدای تبارک و تعالی می خواهم مرا هم در زمره شهیدان در راه خودش قرار دهد . در صورتی که جنازه ای از من باقی ماند که انشاء الله نماند و مانند شهیدان بی پیکر بشوم انشاء الله ، آن را در جوار قبر پدرم به خاک بسپارید

خاطرات و دلنوشته ها

  خاطرات شهید محمد حسن حمزوی فرزندحاج بابا

خاطراتی در رابطه با شهید محمد حسن حمزوی : اوایل سال 1361 در جبهه قله ششی نودشه واقع در غرب کشور مشغول انجام وظیفه بودم و مدت هشت ماه بود که برادرم محمد حسن را زیارت نکرده بودم یک دفعه روحم به پرواز در آمد و به خودم گفتم که به هر نحوی که باشد هنگامی که به مرخصی رفتم حتماً به زیارت ایشان بروم ، در آن زمان برادرم در سده یکی از دعات اقلید مشغول انجام وظیفه بود در آن موقع مسئول سپاه همان جا بود . هنگامی که من و پسر عمه ام به آن جا رسیدیم ساعت پنج بعد از ظهر بود . در آن زمان برادرم برای انجام مأموریت به اطراف سفر کرده بود ناچاراً منتظرش شدیم و هنگام اذان مغرب رسید و از دیدار هم دیگر بی نهایت خوشحال شدیم چون خیلی وقت بود که یک دیگر را ندیده بودیم بعد از سلام و احوال پرسی مشغول انجام فریضه نماز شدیم بالاخره بساط شام محقری ( آبگوشت ) گسترده شد و همگی به یک نسبت مساوی مشغول خوردن شدیم ، نکته جالب توجه برای من این بود که هنگام غذا خوردن دو تن از مجاهدین خلق که بازداشت شده بودند جداگانه غذا می خوردند . برادرم محمد حسن آن ها را صدا زد و گفت شما هم به سفره ما بیائید تا با هم غذا بخوریم . خلاصه خیلی بی ریا و مظلوم بود بدان گونه که برادرانی که آن جا بودند می گفتند تنها پاسداری که بدون سلاح به مأموریت خوانین می رود ایشان می باشد که بحمدالله تمام خوانین را راضی و اصلاح نموده است . اوقات فراغت خود را مشغول کتاب خواندن ، گلکاری ، نظافت و ورزش می پرداخت و دیگران را به این کارها تشویق می کرد و آن ها را نیز راهنمائی می نمود . همیشه مشتاقانه به جبهه های جنگ می شتافت بدانگونه که هر موقع در محل خدمت خود به او نیاز داشتند می گفت پشت جبهه ها بیشتر نیازمند هستند کارهای مرا دیگران هم می توانند انجام دهند تا این که در آخرین مأموریت خود برای وداع به خانه نیامده بود و همین طوری گذری به مغازه رفته و گفته بود که از قول من از مادرم خداحافظی کنید و از همه حلال بودی بطلبید و هر چه برادر دیگرم اصرار کرده بود که سری به خانه بزن نرفته بود و در جواب گفته بود که من ناراحتی مادرم را نمی توانم ببینم من خیلی شرمنده مادرم هستم چون تمام عمرم به من خدمت کرده و من نتوانستم جبران کنم شاید با به شهادت رسیدنم بتوانم به آن خدمتی انجام داده باشم . والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته

 

 .

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 خاطره ای از برادر محمد حسن حمزوی : 27/7/1356 بود که برادر محمد حسن حمزوی به مدرسه می رفت روزی به من گفت اکرم برای من یک زمین پیدا کن می خواهم برای کشاورزی من به او گفتم محمد حسن تو را با کشاورزی چه گفت نه اکرم آدم باید کار بکند که برادر خدا مراد هم نشسته بود گفت رفتار محمد حسن هم مانند موسی بن جعفر است هر چی من خواستم او را سرد نمایم نشد او مرا وادار کرد من هم رفتم کوشک پهلوی یکی از دوستانم به نام حاجی طمراس همایون به او گفتم دو هکتار زمین بده می خواهم برای یکی از اقواممان او به من گفت زمین من به کشاورزی نمی خورد بعد هم من زمینم را به پدرم هم نمی دهم ولی به من او اصرار کردم او هم قبول کرد گفت شما طرف را بشناسید چشم تا قول گرفتم آمدم در پائین سال 1356 و 1357 بود که انقلاب پیروز شد که محمد حسن به سپاه رفت و مشغول کار شد مدتی گذشت که در سپاه مرودشت به کار خود سرگرم بود در یکی از روزهای سال 1358 بود که در سپاه با دوستانش داشتند منبعی کار می گذاشتند از من گفت اکرم چند ماشی ریگ برای من بیاور برایش با کامیون 8 سیلندر ده چرخ 11129 همدان 92 برایش بردم موقع کرایه شد گفت کرایه اش چند می شود گفتم هر چه می خواهی بده می گفت اکرم به حال من فرقی نمی کند مال کسی دیگر است کم می خواهی بگیر زیاد می خواهی بگیر این مسئله هم تمام شد یک روز به خانه ما می آمد با نیسان سپاه شب من به او گفتم محمد حسن بیست لیتر بنزین به ما بده تا ما برویم تندیه محمد حسن جواب نداد دوباره من به او اظهار کردم او جوابی نداد بار سوم من به او زیاد گفتم بده تا با مادر و بقیه به زرگان برویم او گفت بنزین ربطی به من ندارد مال بیت المال است بار دیگر گفتم گفت اکرم بیا تا بهت بنزین بدهم من یک بیست لیتری آوردم و جلو پای او گذاشتم با هم با ماشین رفتیم موقعی نگاه کردم دیدم در سپاه هستیم ماشین را زیر نور افکن گذاشت و جلو برادران سپاه بیست لیتر بنزین کشید و به من داد و گفت بفرما حالا درست در ذهنم نیست که با خودش آمدیم یا با کسی دیگر گفتم محمد حسن چرا در خانه این کار را نکردی گفت آن جا نه دیگر نزد خداوند و نه نزد بندگان خدا مسئولیت داشتم . یادش گرامی باد .

 

خاطرات شهید محمد حسن حمزوی فرزندحاج بابا

 

بسمه تعالی

 

برادر حسن حمزوی با ورود خود به سپاه پاسداران مرودشت تغییرات و تحولاتی در کار سپاه به وجود آمدو ایشان مسئولیت تدارکات سپاه را به عهده گرفت و با گرفتن حکم مسئولیت تدارکات کارها را شروع و در ظرف چند روز کارهائی که می بایست در آن زمان یک سال انجام شود به پایان رساند یعنی به جای چندین نیرو انجام وظیفه می نمود با افرادی که کم کاری می کرد مخالف بود ولی خود بدون این که به آن ها اعلام نماید به جای آن ها کار می کرد با اخلاق خوبش با ساده زندگی کردنش همه را شیفته خود می کرد همه دوستش داشتند همه به ایشان احترام می گذاشتند تا زمانی که در سپاه مرودشت بود هیچ کم و کسری از نظر تدارکاتی وجود نداشت هر چیز خود می توانست تهیه نماید هر چیز هم از دستش نمی آمد دوستانش به خاطر خوبی اش برایش آماده می نمودند . حسن واقعاً یک انسان به تمام معنا بود پس از رفتنش از سپاه مرودشت و پذیرفتن مسئولیت سپاه سده چندین بار با دوستان دیگر نزد ایشان رفتیم در یک محل دور افتاده با جاده های کوهستانی و خاکی با یک نظم خاصی زندگی می کرد و همه چیز را  زیر نظر داشت و با تمام ظلم ها و ستم گریهای آن زمان مبارزه می کرد حسن فقط به فکر سلامتی امام و پیرو مستقیم خط امام بود او یک انسان بود نماز را سر وقت می خواند و بیشتر اوقات خود را با خدا می گذراند و همه را به نماز سر وقت دعوت می کرد . حسن بیشتر به فکر مقابله با اجانب و کسانی که با کشور در جنگ هستند بود آخرین خاطره ای که از ایشان دارم . یک روز من به اتفاق دو نفر از دوستان دیگر به بدرقه اش برای رفتن به جبهه ( عملیات رمضان ) رفته بودیم از صبح درب پادگان امام حسین شیراز نشستیم هر چه به ایشان اصرار کردیم که این بار به جبهه نرو بگذار تا چند روز دیگر با هم برویم ولی ایشان قبول نمی کرد ظهر را با هم دیزی ( آبگوشت ) خوردیم مجدداً به پادگان امام حسین بازگشتیم باز هم خواهش کردیم بگذار با هم برویم ایشان به من گفت من این دفعه آخرین اعزامم می باشد و دیگر باز نمی گردم و این کلاه مرا بگیر و برای یادبودی نگه داری کن چون من باز نمی گردم به خدا حسن خود می دانست چه می شود همه چیز را از قبل آماده کرده بود حسن به فکر ظاهر سازی و مادیات نبود هیچ وقت به فکر پوشیدن لباس فاخر نبود به تمام معنا یک انسان بود . والسلام .

 

خاطرات شهید محمد حسن حمزوی فرزندحاج بابا

 

بسمه تعالی

 

 خاطراتی از زندگانی برادر مفقود الاثر محمد حسن حمزوی : از همان روزهای اول که او را شناختم با دیگر دوستان فرق داشت فردی مذهبی و مؤمن و معتقد بود و علت آن هم وجود خانواده ای مذهبی و پدری مؤمن و عاشق امام حسین ( ع ) بود . برگزاری جلسات زیارت عاشورا که توسط مرحوم پدرش در دهه اول محرم در منزلشان برگزار می شد نقش به سزائی در ساختن حسن و دیگر اعضای خانواده داشت و همین جلسات عزاداری بود که پس از سال ها به ثمر نشست و حسن را عاشورائی کرد و راهی را پیمود که آغازگر آن امام سوم شیعیان بود . در جلسات هفتگی قرائت قرآن در مرودشت شرکت می جست و مشوق دیگران در امر یادگیری قرآن و احکام اسلام بود . با پایان دوران ابتدائی و طی دوره راهنمائی در مرودشت ، جهت ادامه تحصیل و به پایان رساندن دوره دبیرستان عازم شیراز شد و در دبیرستان ابوذر به تحصیل مشغول شد با توجه به رسیدن به سن بلوغ و واجب شدن احکام الهی چون گذشته در انجام فرائض کوشا بود و خود بارها می گفت که با آغاز جوانی مسئولیتمان بیشتر می شود و در همین سن بود که جرقه انقلاب بالیدن گرفت و این مسئله بود که دست حسن را که تشنه خدمت گزاری به اسلام بود در مراسم و مجالس مذهبی و سیاسی بازتر نمود  . و کار خود را در سال 56 با توزیع کتاب ، نوار و اعلامیه بین هم کلاس ها شروع کرد و یادم هست که در چهلم شهدای قم ( 29/11/56 ) به عنوان اعتراض به مدرسه نیامد و فردای آن روز او و جمعی دیگر از دوستان مورد اعتراض شدید رئیس دبیرستان قرار گرفتند ولی برای این که رد گم کند و از همان اول راه به تله نیفتد مریضی را بهانه کرد و مسئله ختم شد . پس از این ، جلسات مخفی و توضیح در بارها نوارها و کتاب های توزیع شده بین جمعی از دوستان که مورد اعتماد بودند بعد از وقت در سالن آزمایشگاه طبیعی به عنوان کار آزمایشگاهی شروع گردید که تا پایان سال 56 ادامه داشت . با گذشت زمان روز به روز انقلاب اوج بیشتری می گرفت و وجودش تشنه شرکت در تظاهرات و عملیات علیه رژیم شاه بود . به هر صورت بود امتحان نهائی سال چهارم نظری در خرداد 57 به پایان رسید و بعد از آن زمینه خوبی برای شرکت در کارهای انقلاب بود . بعد از تمام شدن امتحانات به مرودشت مراجعه و در تدارکات مسیر انقلاب نقش به سزائی داشت . در این راه از هیچ کوششی دریغ نداشت و می گفت باید برای مبارزه آماده شد و کسی که می خواهد مبارزه کند باید از نظر بدنی و از نظر فکری قوی باشد و خود برای آماده سازی برنامه هائی را تنظیم کرده بود . در برنامه کوه که هر هفته انجام می شد از همه جلوتر بود و حتی کوله پشتی دیگران را نیز به دوش می کشید و در برگشت که آذوقه تمام شده بود و کوله پشتی ها خالی بود ، کوله پشتی را پر از سنگ می کرد و عنوان می کرد با این کار انسان قوی و آماده می شود . در این مدت در کلاس های سیاسی و تفسیر نهج البلاغه که توسط گروهی از برادران طرح ریزی شده بود و بعد از نمازهای جماعت صبح و ظهر و عشاء در مساجد ولی عصر - علی ( ع ) و حضرت ابوالفضل تشکیل می شد شرکت فعال داشت و از گردانندگان اصلی بود . او به حق یک چریک شده بود و جهت پیروزی انقلاب از هیچ کوششی دریغ نداشت . در ساختن کوکتل مولوتف - بمب های سه راه و ساعتی که برادران پیش بینی می کردند که شاید روزی لازم شود نقش فعال داشت و حتی در یکی از آزمایشات که بر روی بمب ساعتی انجام می داد مجروح و دو انگشت خود را از دست داد و به خاطر جراحات وارده به بیمارستان سعدی شیراز منتقل و از آن جا که ساواک شاه هنوز منحل نشده بود با اسم و فامیل مستعار بستری گردید . بعد از بهبودی دوباره به صفوف ملت انقلابی بازگشت و در تأمین نفت مورد نیاز مردم در پمپ بنزین فعالیت شبانه روزی داشت و به عنوان نیروی گشت شب به کمیته مبدل و هسته اصلی تشکیل سپاه پاسداران مرودشت گردید و وی از اعضای اولیه سپاه و عضو شورای فرماندهی بود با شروع جنگ عازم کردستان شد و پس از مراجعت به عنوان مسئول سپاه سده اقلید به آن دیار عزیمت کرد . هنوز چند ماهی از مأموریتش در آن منطقه نگذشته بود که زمزمه تجمع نیرو جهت عملیات رمضان به گوش رسید وی که سراپا عاشق لقاء الله بود همراه گروه اعزامی از اقلید به منطقه رفت و در عملیات رمضان شرکت جست ولی متأسفانه پس از پایان عملیات کسی او را ندیده و خود نیز مراجعه نکرد و همه را در انتظار گذاشت . به امید روزی که از در آید و دیده امان به جمالش شاد گردد . والسلام

روحش شاد و یادش گرامی

۹۷/۰۵/۲۴
هیئت خادم الشهدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">